برچسب:
نویسنده: بهنام سلیمانی
برچسب:
نویسنده: بهنام سلیمانی
برای شادی ام به یادم
صلواتی بگذارید کف دست
و فوت کنید به آسمان ها
آن مرحوم خواهشمند است سفت فوت کنید
شاید نرسد و شادی از ما دریغ شود
برچسب:
نویسنده: بهنام سلیمانی
برچسب:
نویسنده: بهنام سلیمانی
برای اینکه یادم بماند چه روزهایی باید بیایم و اینجا حتمن یک چیزی بنویسم روز های زوج را انتخاب میکنم بعد از بیرون گذاشتن آشغال ها
برچسب:
نویسنده: بهنام سلیمانی
برچسب:
نویسنده: بهنام سلیمانی
گریه کردن باعث نمیشود غممان تمام شود بلکه گریه کردن نشانه سرریز شدن غمهایمان است از چشمانمان. خدا نکند این چشمه ها بخشکد آن موقع است که آدم میترکد
برچسب:
نویسنده: بهنام سلیمانی
خواب کتابخانه ام را میبینم که در آتش میسوزد، از خواب میپرم. خوابم نمیبرد. به کتابخانه ام خیره میشوم در تاریکی، هنوز بچه ایست برای خودش ولی تا صبح فکر میکنم آیا چیزی هست که بیشتر از کتابخانه ام دوست داشته باشم
برچسب:
نویسنده: بهنام سلیمانی
خواهرش مرد،آن قامت راست شکست
برچسب:
نویسنده: بهنام سلیمانی
پدر کسی نبود که تدریجی پیر شود در عرض یک ماه میشد فهمید پدر پیر شده. وقتی مادر و پدرش فوت کردند نصف موهایش سفید شد نصف دیگر موهایش در یک بزنگاه سیاسی سفید شد
میرویم داخل مغازه، مغازه دار میگوید مراقب پدر بزرگت باش مرد شریفی است
آری پدر پیر شده است ولی هنوز هم از چشمانش میشود ترسید همانطور که از صدای عصای پدربزرگ میترسیدیم
آن قامت همیشه راست اگر هم خم شود از هیبتش کم نمیشود
برچسب:
نویسنده: بهنام سلیمانی
اینچنین بغضی است در گلو
برچسب:
نویسنده: بهنام سلیمانی