خرید بک لینک

بنویسم شاید نوشتن مرا برهاند

برچسب: نویسنده: بهنام سلیمانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 15:00

یک جایی از داستان دن کیشوت هست که این بابا دن کیشوت یک سری آسیاب بادی میبینه و فکر میکنه اینا دیوند و بهشون حمله میکنه چه آسیاب بادیهایی در زندگیم دیدم و فکر کردم اینا دیوند و بهشون حمله کردم؟یکیشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام سلیمانی تاريخ: شنبه 21 ارديبهشت 1398 ساعت: 19:40

هراس من از تنهاییه و با تنها چیزی که میجنگم هم همین هراسه، نه اینکه سعی کنم دوستام رو اطرافم نگه دارم و بر تعداشون بیفزایم بلکه خودم رو در تنهایی قرار بدم و نترسم ازش که کسی اطرافم نیست خیلی وقتها به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 1:16

بنده همان آن مرحوم هستم

برای شادی ام به یادم

صلواتی بگذارید کف دست

و فوت کنید به آسمان ها

آن مرحوم خواهشمند است سفت فوت کنید

شاید نرسد و شادی از ما دریغ شود

+ نوشته شده در شنبه هجدهم دی ۱۳۹۵ساعت 22:52 توسط آن مرحوم |

برچسب: نویسنده: بهنام سلیمانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:37

گویند سرانجام ندارید شما
مائیم که بیهیچ سرانجام خوشیم

برچسب: نویسنده: بهنام سلیمانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:37

میخواهم خودم را مجبور کنم اینجا بنویسم

برای اینکه یادم بماند چه روزهایی باید بیایم و اینجا حتمن یک چیزی بنویسم روز های زوج را انتخاب میکنم بعد از بیرون گذاشتن آشغال ها

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۵ساعت 20:27 توسط آن مرحوم |

برچسب: نویسنده: بهنام سلیمانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:37

یک موقعی میفهمیم نمیارزید که دیگر خیلی دیر شده است

برچسب: نویسنده: بهنام سلیمانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:37

گریه کردن باعث نمیشود غممان تمام شود بلکه گریه کردن نشانه سرریز شدن غمهایمان است از چشمانمان. خدا نکند این چشمه ها بخشکد آن موقع است که آدم میترکد

+ نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۳۹۵ساعت 21:8 توسط آن مرحوم |

برچسب: نویسنده: بهنام سلیمانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:37

خواب کتابخانه ام را میبینم که در آتش میسوزد، از خواب میپرم. خوابم نمیبرد. به کتابخانه ام خیره میشوم در تاریکی، هنوز بچه ایست برای خودش ولی تا صبح فکر میکنم آیا چیزی هست که بیشتر از کتابخانه ام دوست داشته باشم

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 21:56 توسط آن مرحوم |

برچسب: نویسنده: بهنام سلیمانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:37

پدر، آن مردی که با تغییر کوچکی در حالت چشمانش، میتوانستی متوجه شوی حتمن کار اشتباهی کرده ای و در خودت جمع میشدی. دیشب قوز کرده در سینک ظرفشویی با اشک هایش وضو میگرفت

خواهرش مرد،آن قامت راست شکست

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:47 توسط آن مرحوم |

برچسب: نویسنده: بهنام سلیمانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:37

پدر کسی نبود که تدریجی پیر شود در عرض یک ماه میشد فهمید پدر پیر شده. وقتی مادر و پدرش فوت کردند نصف موهایش سفید شد نصف دیگر موهایش در یک بزنگاه سیاسی سفید شد
میرویم داخل مغازه، مغازه دار میگوید مراقب پدر بزرگت باش مرد شریفی است
آری پدر پیر شده است ولی هنوز هم از چشمانش میشود ترسید همانطور که از صدای عصای پدربزرگ میترسیدیم
آن قامت همیشه راست اگر هم خم شود از هیبتش کم نمیشود

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 12:2 توسط آن مرحوم |

برچسب: نویسنده: بهنام سلیمانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:37

حال پسرکی را دارم قایم شده در کمد به مدت دوساعت، به خیال آنکه پدرش گوش میداده به حرف پسرک که بازی قایم باشک کنیم و تایید به وسیله سرتکان دادن پدر هم واکندن پسر از پدر نبوده. حالا پسرک از کمد بیرون آمده پدر را میبیند غرق در صحبت کردن با تلفن، بغض است پسرک، منتظر یک تلنگر تا فرو بشکند آن سد پشت چشمانش را

اینچنین بغضی است در گلو

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 0:20 توسط آن مرحوم |

برچسب: نویسنده: بهنام سلیمانی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 3:37

صفحه بندی