- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 15:00
بنویسم شاید نوشتن مرا برهاند
مبارزات الکی - تاریخ: 1398/2/21 ساعت: 19:40
یک جایی از داستان دن کیشوت هست که این بابا دن کیشوت یک سری آسیاب بادی میبینه و فکر میکنه اینا دیوند و بهشون حمله میکنه چه آسیاب بادیهایی در زندگیم دیدم و فکر کردم اینا دیوند و بهشون حمله کردم؟یکیش
جایی برای پیرمردها نیست - تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 1:16
هراس من از تنهاییه و با تنها چیزی که میجنگم هم همین هراسه، نه اینکه سعی کنم دوستام رو اطرافم نگه دارم و بر تعداشون بیفزایم بلکه خودم رو در تنهایی قرار بدم و نترسم ازش که کسی اطرافم نیست خیلی وقتها به
شروع - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 3:37
بنده همان آن مرحوم هستم برای شادی ام به یادم صلواتی بگذارید کف دست و فوت کنید به آسمان ها آن مرحوم خواهشمند است سفت فوت کنید شاید نرسد و شادی از ما دریغ شود + نوشته شده در شنبه هجدهم دی ۱۳۹۵ساعت 22:52 توسط آن مرحوم |
مولانا - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 3:37
گویند سرانجام ندارید شمامائیم که بیهیچ سرانجام خوشیم
سیستم - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 3:37
میخواهم خودم را مجبور کنم اینجا بنویسم برای اینکه یادم بماند چه روزهایی باید بیایم و اینجا حتمن یک چیزی بنویسم روز های زوج را انتخاب میکنم بعد از بیرون گذاشتن آشغال ها + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۵ساعت 20:27 توسط آن مرحوم |
زندگی - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 3:37
یک موقعی میفهمیم نمیارزید که دیگر خیلی دیر شده است
گریه - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 3:37
گریه کردن باعث نمیشود غممان تمام شود بلکه گریه کردن نشانه سرریز شدن غمهایمان است از چشمانمان. خدا نکند این چشمه ها بخشکد آن موقع است که آدم میترکد + نوشته شده در شنبه سی ام بهمن ۱۳۹۵ساعت 21:8 توسط آن مرحوم |
کتابخانه - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 3:37
خواب کتابخانه ام را میبینم که در آتش میسوزد، از خواب میپرم. خوابم نمیبرد. به کتابخانه ام خیره میشوم در تاریکی، هنوز بچه ایست برای خودش ولی تا صبح فکر میکنم آیا چیزی هست که بیشتر از کتابخانه ام دوست داشته باشم + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ساعت 21:56 توسط آن مرحوم |
پدر - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 3:37
پدر، آن مردی که با تغییر کوچکی در حالت چشمانش، میتوانستی متوجه شوی حتمن کار اشتباهی کرده ای و در خودت جمع میشدی. دیشب قوز کرده در سینک ظرفشویی با اشک هایش وضو میگرفت خواهرش مرد،آن قامت راست شکست + نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 11:47 توسط آن مرحوم |
باز هم پدر - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 3:37
پدر کسی نبود که تدریجی پیر شود در عرض یک ماه میشد فهمید پدر پیر شده. وقتی مادر و پدرش فوت کردند نصف موهایش سفید شد نصف دیگر موهایش در یک بزنگاه سیاسی سفید شدمیرویم داخل مغازه، مغازه دار میگوید مراقب پدر بزرگت باش مرد شریفی استآری پدر پیر شده است ولی هنوز هم از چشمانش میشود ترسید همانطور که از صدای ع...
در انتظار یک تلنگر - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 3:37
حال پسرکی را دارم قایم شده در کمد به مدت دوساعت، به خیال آنکه پدرش گوش میداده به حرف پسرک که بازی قایم باشک کنیم و تایید به وسیله سرتکان دادن پدر هم واکندن پسر از پدر نبوده. حالا پسرک از کمد بیرون آمده پدر را میبیند غرق در صحبت کردن با تلفن، بغض است پسرک، منتظر یک تلنگر تا فرو بشکند آن سد پشت چشمانش...